X
تبلیغات
گل شب بو
                 

خوبرویان جهان رحم ندارد دلشان . . .

باید از جان گذرد هر که شود عاشقشان . . .

روز اول که سرشتند ز گل پیکرشان . . .

سنگی اندر گلشان بود ، همان شد دلشان . . . !

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت0:44 قبل از ظهرتوسط احمد |
<<<میلاد مولود کعبه>>>
       

        ولادت با سعادت مولی الموحدین

         امیر المومنین علی (ع) بر همه

          شیعیان و دوستداران اهل بیت

                      مبارک باد.

  

                       

+نوشته شده در سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت2:38 قبل از ظهرتوسط احمد |

شهادت بزرگ بانوی اسلام حضرت فاطمه زهرا (س) را 

به تمامی شیعیان و دوستداران اهل بیت تسلیت می گویم...

(( کسی که با وجود سن و سال کم به چنان درجه ای رسید که او را ام ابیها

یعنی مادر پدرش نامیدند...))

<< به بچه هایامان از کودکی بیاموزیم که پیرو راه ائمه باشند و مرید و دوستدار

 اهل بیت نبی اکرم(ص) باشند و در زندگی آنها را سر لوحه و سرمشق خود

انتخاب کنند...>>

                             

+نوشته شده در پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت4:52 بعد از ظهرتوسط احمد |
                                     ««      بخشش   »»    

هنگامی که از مال خود چیزی می دهید ، چندان چیزی نمی دهید... 

اگر از جان خود چیزی بدهید ، آنگاه به راستی می دهید...

زیرا که مال مگر چیست، به جز آنکه از برای فردای مبادا نگاه می دارید ؟

و مگر فردا را چه ارمغانی است از برای سگِ دور اندیشی که استخوانی

 رادر زیرِریگِ بی نشانِ بیابان دفن می کند و خود به دنبال قافلهُ زائرانِ

 شهر مقدس می رود ....؟

هستند کسانی که از بسیاری که دارند اندکی میدهند، آن هم برای نام ، و این

خواهشِ پنهان بخشش را آلوده میکند.

و هستند کسانی که  اندکی  دارند و همه را می دهند...

این کسان به زندگی و برکتِ زندگی باور دارند، و دستشان هرگز تهی نمیشود.

هستند کسانی که با شادی می دهند، و پاداشِ آنها همان شادی است...

«« دَهش در برابر خواهش نیکوست ،

                         اما دهش بی خواهش و از روی دانایی نیکوتر است »»

 

             

+نوشته شده در دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت0:26 قبل از ظهرتوسط احمد |
                        

                « صاعقه نگاه »

در زیر درختی سبز از رنگ آرزو به رقص مضحک برگها میخندیدم...

آرام تره های چمن را نوازش میدادم و پا به جوی پاکی ها می نهادم ،

که صاعقه نگاهی درخت دل را ویران کرد و دوباره قصری از عشق ساخت.

نگاهی برنده تر از نسیم سحرگاهی که قلب گلبرگها را یکی یکی پاره می کرد...

به دنبال نگاهش دویدم...

رو به سوی پنجره خاطره ها کردم و آخرین کورسوی امید را دیدم...

آری ... او را در پشت خروارها خاطره خاک خورده دیدم.

دیدم که چه معصومانه مینگریست...

شاید در دل آرزو داشت که قلبم برای او باشد.

شاید در دل به خود وعده داده بود که امروز حتما به من میگوید که قلبم

برای توست ، یا میگوید که من هم منتظر چشمان تو می مانم . . .

اما من همه را می خواستم...همه را....

اما ای افسوس ...افسوس از این زبان که به وقت کینه میخروشد و به وقت

عشق همیشه گوشه دهان آرام میگیرد...

کاش زبان مانند دل آشکارا میگفت که دوستش دارم....بدون ترس از جوابش...

امروز که دیدمش هنوز متانت را از یاد نبرده بود ، هنوز چشمهای زیبایش

عاشقانه به من مینگریست.

صاعقه نگاهش دل را آتش زد و رفت و ما را با این همه ای کاشها تنها گداشت.

باز نهالی رو به روییدن گرفت و باز رقص برگهایش مضحک بود و باز

چمنهای محبت به نوازش احتیاج داشتند و باز جویی از توهم پاهای ما را

شست و باز نگاهی خانه دل ما را آتش زد . . .

«« امیدوارم دلهای پر مهرتون همیشه بهاری باشه و همیشه در خانه

دلای تک تک شما ، عشق ، محبت ، صفا ، و بردباری جاری باشه »»

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت8:17 بعد از ظهرتوسط احمد |

RSS